قاف

  1. home
  2. Books
  3. قاف

قاف

4.36 122 40
Share:

این کتاب که بازخوانی زندگی رسول مکرم اسلام از سه متن کهن به نام‌های تفسیر...

Also Available in:

  • Amazon
  • Audible
  • Barnes & Noble
  • AbeBooks
  • Kobo

More Details

این کتاب که بازخوانی زندگی رسول مکرم اسلام از سه متن کهن به نام‌های تفسیر سورآبادی، سیرت رسول الله و شرف النبی است که از ولادت تا رحلت آخرین فرستاده الهی را برای خواننده روایت می‌کند.
یاسین حجازی برای نوشتن این کتاب ۳ سال زمان گذاشته تا تصویری روایی و مبتنی بر مستندات تاریخی را برای خواننده به صورت خطی روایت کند.

«جبریل دست به پشتِ مصطفا بازنهاد، گفت: « در این راه عجایب‌ها بینی و معانیِ آن بِنَدانی تا من تو را نگویم. و مُنادیان تو را از هر سوی آواز دهند. نِگَر تا اجابت نکنی! به آخر من تو را بگویم که آن چیست.»

پس بُراق فرا رفتن آمد میانِ آسمان و زمین. هرچند که چشم کار کردی، به یک گام نهادی. چون به بالایی رسیدی، پایش دراز گشتی و دستش کوتاه گشتی. چون فرا نَشیب رسیدی، دستش دراز گشتی و پای کوتاه.

زمانی برفت…

پس من دیدم دو مرد را: یکی خفته و یکی ایستاده و سنگ می‌آرد و سرِ این مردِ خفته خُرد می‌شکند و سرش هم چُنان درست می‌شود که بود. پس سنگی دیگر می‌آرد و سرش می‌شکند هم چُنان.

پس مرا گفت: «برو از پیش!»

من برفتم. دو مرد را دیدم: یکی نشسته و یکی ایستاده، در دستِ او قلاب‌هایی آهنین و در گوشه دهانِ این مردِ نشسته می‌افگند و می‌کِشد و پس در گوشه دیگر از دهانش هم چُنین قلابی می‌افکند و می‌کِشد.

من گفتم: «سُبحانَ الله!»

پس مرا گفت: «برو از پیش!»

پس برفتم. مردانی را دیدم برهنه و زنانی برهنه وآتشی از زیرِ ایشان می‌آید.

پس برفتم. جویی دیدم از خون و مردی در آن جوی بانگ می‌دارد. و بر کنارِ جوی مردی بود که سنگ‌ها جمع می‌کرد و به آتش آن سنگ‌ها می‌تافت تا چون جَمَره آتش می‌گشتند و هرگاه که این مرد که در جوی خون بود نزدیک می‌رسید، یکی از آن سنگ‌ها در دهانِ او می‌نهاد.

من گفتم: «سُبحانَ الله!»

پس مرا گفت: «برو!»

پس برفتم ساعتی. بیشه‌‌ای دیدم و در آنجا کودکان بسیار. و در میان ایشان پیری بود که از درازی که بود سرش را نمی‌شایست دید.

من گفتم: «سُبحانَ الله! این کیست؟»

پس مرا گفت: «برو!»

من برفتم. درختی دیدم که اگر خلق جمع شوند، جمله این درخت سایه کُند همه را. و در زیرِ درخت دو مرد بودند: یکی هیمه جمع می‌آورد و یکی آتش می‌افروخت. من گفتم: «این چیست؟»

پس گفت: «برو!»

پس برفتیم تا برسیدم به درجه‌‌ای عظیم، که من هرگز بزرگ‌تر از آن درجه‌‌ای ندیده بودم. و بر آن درجه، شهری دیدم بنا نهاده خِشتی از زر و خِشتی از سیم. و ما به درِ آن شهر رفتیم و در بگشودند و جماعتی مردان پیشِ ما آمدند: بعضی از ایشان نیکو - چنان که من نیکوتر از ایشان ندیده بودم - و بعضی زشت - چنان که من زشت‌تر از ایشان ندیده بودم.

پس فریشته‌‌ای ایشان را گفت: «بروید و خود را در آن چاه اندازید!» ایشان برفتند و در آن چاه افتادند و چنان نیکو گشتند که از آن نیکوتر صورتی نباشد.

من گفتم: «سُبحان الله! این چیست؟»

پس مرا گفت: «از پیش برو!»

من ساعتی از پیش برفتم. شهری دیگر را دیدم فراخ‌تر و روشن‌تر از آن شهرِ نخست. و در میانِ شهر جویی بود، آبش سپیدتر از شیر. و جماعتی مردان بودند در آنجا و می‌دویدند بدین شهر و اهلِ آن را در جوی می‌نهادند و سپید و روشن برمی آمدند.

من گفتم: «سُبحانَ الله!» »

  • Format:Hardcover
  • Pages:1163 pages
  • Publication:
  • Publisher:شهرستان ادب
  • Edition:
  • Language:per
  • ISBN10:600688965X
  • ISBN13:9786006889658
  • kindle Asin:600688965X

About Author

یاسین حجازی

یاسین حجازی

4.43 582 164
View All Books